تلنگر پنجاه و هشتم ( اختصاصی فرزندان شهدای مفقودالاثر )

می گفت: آرزوی من اینه که مفقودالاثر باشم چون پیش

خانواده هایی که جوانهاشون بی نام و نشون شهید شدند

شرمنده ام.آرزو دارم حتی اثری از بدن من به دست شما

نرسه. توی نا مه ای به دخترش نوشته: دخترم شاید زمانی

بیاد که قطعه ای از بدنم هم به دست تو نرسه.تو مثل رقیه

امام حسین( ع ) هستی. اون خانم سر پدر به دستش رسید

ولی حتی یک تکه از بدن من به دست شما نمی رسه.

چهار روز از کربلای یک گذشته بود. با اصغربصیر روی ارتفاعات

قلاویزان مستقر شده بودند. گلوله توپ اومده بود توی سنگرشون.

اصغر کاملا سوخت. محمدرضا هم پودر شد. هیچ اثری ازش نموند.

            آرزومه مفقودالاثر بشم...

دخترم قطعه ای از بدنم به دستت نمی رسه..

              اصغر کاملا سوخت....

           محمدرضا هم پودر شد...

یاحسین ( ع ) التماس دعا

 

خادم:

بــابــا جان...

چه پیش آمده که پیش ما نمی آیی؟

اگر چه سخت پسرت بزرگ شده

برای عقدکنانش با وفا نمی آیی؟

*

امشب عروسی می کنم جای تو خالیست

پای قواله جای امضای تو خالیست..

 

 

/ 19 نظر / 68 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

بازهم جمعه است و بهانه دل‌های بی‌قرار نیامدن مولای یاس‌ها و مهربانی‌ها است. کم کم صدای گام‌های غروب جمعه شنیده می‌شود و زمزمه دعای سمات از بلندگوهای مسجد به گوش می‌رسد، قلب‌ها بی‌قرار‌تر و خسته‌تر از همیشه می‌زند و چشم‌ها همچون آسمان پاییزی بارانی است، اصلا بوی خاک باران خورده روح و جان خسته را نوازش می‌کند.

خادم الشهدا(میشداغ)

سلام خدا قوت کوچ کردیم به سنگر بلاگ لطفا در صورت تمایل آدرس سنگر مارو در قسمت پیوندهای وب تون اصلاح بفرمایید سپاس... http://khadem-e-shohada.blog.ir یا علــــــــــــی

عِلّیّون

این خبر را برسانید به کنعانی ها بوی پیراهن خونین کسی می آید...

golshan2

عالی هستین ... لینک شدین ...انشاءالله همیشه ولائی و عالی بمونین.

گمنام مثل پدرم

راستی قرار نیســــت بیایی ؟ مدت هــــاست که بــــرای آمـــدنت اســــــفند دود کــــرده ایم ...بـ ـابـ ـا

باران

سلام بزرگوار چرا مطلب جدید نمیزارید؟منتظر مطالب جدیدتون هستیم... +بامطلبی بروزم... یاعلی