دانــش آموز بود و کم سن و سال. رفته بود روی مـــــین.

 کل بدنش سوراخ سوراخ شده بود...

دیگر داشت می پرید...

سرم را نزدیک بردم و گفتم: برادر پیامی نداری برای خانواده ات ببرم؟..

تا این را گفتم، آســـمان چــــشمانش ابری شد و بارید..

من فقط یک ناراحتی دارم...

 

آرزو داشتم چهره ی امـامرا یک بار از نزدیک ببینم اما نشد...

 



برچسب ها : تلنگر سیزدهم