- مهاجر مهاجر ... مهاجر یک

- مهاجر یک بگوشم

دیده بان بود. ساعت یازده ونیم شب آمده بود روی خط . گرای نقطه ای را

داد و گفت: هر چقدر آتش دارید بریزید، بدون ملاحظه. چشمانم گرد شد..

گرای خودش بود . با تعجب پرسیدم: اخوی مطمئنی اشتباه نمی کنی، این

که گرای خودته.. گفت: کماندوهای ویژه عراقی جرات کردند آمدند جلو

اگر همین الان هر چه آتش دارید نریزید، تا صبح همه را قتل عام می کنند.

اشکم در آمده بود. گفتم: وصیتی نداری؟ گفت: همسرم شش ماهه باردار

است. بگویید اگر من شهید شدم به یاد حضرت زینب صبر کند..

فرزندمان هم اگر پسرشد، اسمش را بگذارد حسین..

و اگر دختر زینب...

صدها خمپاره و گلوله آن شب علی را مهاجر کرد و اثری از جنازه اش

نماند...

*

سال هفتادو پنج بود و جنازه ی علی بعد از ده سال آمده بود..

داشتم در جمع خانواده ی شهدا خاطره ی علی را می گفتم

که دختری ده ساله به سمتم دوید...

عمو، عمو... من دخترش زینب هستم..

                                                         

                                                      یا زینب          التماس دعا

 


 



برچسب ها : تلنگر دوازدهم